***ایست...راهی نیست...پایان***
براي سال ها مينويسم ... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ... هميشه يكي بود يكي نبود ... دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست فاحشه را خدا فاحشه نکرد ، آنان که در شهر نان قسمت می کردند ، او را لنگ نان گذاشته اند ، تا هر زمان که خود لنگ هم آغوشی ماندند ، او را به تکه نانی بخرند !!! " صادق هدایت " تو شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد! زیبا بودامّا... شوخی بود! اما تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من،تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .! اکنون من نتیجه ی «جدّی گرفتن آن شوخی» است. بین شلوغی داد میزد:( خانم! آقا! روزنامه...)/ گاهی برایش سفره ی نان و پنیری میشد و گاه/ بر نیمکت ها رخت خوابش بود یک لا روزنامه/ ده ساله میشد، روز خوبی بود،با خود حرف میزد:/ (مادر! ببین؛ تنها برایم مانده ده تا روزنامه)/ با سرعت آمد، بوق زد،یکباره ترمز کرد ماشین/ بر خط کشی ها پخش شد اینجا و آنجاروزنامه/ از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم... وقتی از خودم میپرسم... ================= 1- شما بگید از خودم چی بپرسم؟؟؟؟؟ ندانم کان مه نامهربان یادم کند یانه صبا از من پیامی ده به آن صیادسنگین دل رفت، نمردم اما زندگی ام زهر شد. عرض خاصی نیست. بعد از گذشت پنج سال از نوشتن در این وبلاگ، دیگر سوژه ای برای نوشتن ندارم. حرفی دیگر نمانده که بزنم. خواسته ای ندارم که بگویم و بنویسم درباره اش. آن موقعی که این وبلاگ را شروع کردم، شور جوانی داشتم. سال اول دانشگاه بودم و امروز که پنجمین سال این وبلاگ است، درس را تمام کرده ام و دیگر آن جوان روز اول نیستم. و عشق سرابی بیش نبود که چشمانم را درگیر کرد و کم سو.... اگر عمری بود و دغدغه ای گریبانگیرم نشد ، شاید بیصدا آمدم...همانگونه که بیصدا شکستم من ، تو نبودم و تو ، من نخواهی بود تو از دل من من کردن های من در آمدی، زیبا نقاشی ات نکرده بودم شاید! منمنمن منمنمنمنمنمنمن من ... تنهایی ... تاریکی من همان من دیروز و دیروزهایم و بگویم با ته مانده ی اعتقاداتم: من ... عشق ... خدا شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه هیچ بزرگ چیزی نیست آنقدر ساده گذاشتی که بگریم که نفهمیدی سیل، توراهم برد جز هیچ ، هیچ ندارم که بگویم این آخرین خنده های لاغرم بود گوشه ای مینشینم و حسرت هایم را میشمارم و صدای شکستها و خنده ها را و وجدانم را محاکمه میکنم! من کدام قلب را شکستم؟ کدام امید را ناامید کردم؟ کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم... اینم واسه تمام خوبان روی زمین.. پر پروانه شکستن نه نشانه هنر است تو اگر پر شکنی شه پر شاهین بشکن... سلامم را نمینویسم تا زحمت گشودن لبهایت را برای باسخش نبینم نکند لبهایت را برای باسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار همینکه چیزی مثل باسخ در دلت تکان بخورد برایم کافی است حقیقتش این بار که مینویسم نه شب است و نه سکوت" فقظ پسرکی است و.......
عزیزم به من بگو با چه زبانی میشود بگویم که بروانه بریشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست"بگذار اعتراف کنم که تو نیستی همه غریبه اند و اشنایی یشان را به رخ بیگانگی ام میکشند ومن بی انکه اعتنایی بکنم به نرمی عبور قاصدک از سر انگشتان لطیف یک بونه وحشی از کنارشان میگذرم وبا مهی از جنس نیاز بنجره ای از جنس دل های شکسته وبا سرخی غروب یک انتظار ناب امدنت را نقاشی میکشم خدا بی صدا به تو الهام میکند که : ان دخترکی که باییز دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه جنون در اسمان به سرش بزند وتو دوباره..........حق باتوست ومن دوباره...... من امروز باز هم از ان دوباره هاشده ام ((نوشته شده توسط سهای عزیز)) قمار عشق پشت میز دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشت و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین.بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگه هایم رفتند و سربرگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم باحکم و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بود و باختم...! بگذرید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت... می رسد روزی که بی من روزها رو سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من شعرهای کهنه را مو به مو از سر کنی دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ وشیرین روزها روز پوچی همچون روزان دگر سایه ای ز امروزها،دیروزها چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم امیدوارم همیشه شرابه سلامتی و عسله صداقت و نمکه رفاقت را نوش کنید. تو این دهه جدید واستون آرزوی موفقیت میکنم. ****به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالا تر از فریاد**** ****این روزها بیشتر از همه شکم به اعتماده**** نمیدونم این ناشناس کی هستش که برام کامنت میزاره.نمیدونم. فقط اگه ۲۵۵۴ من هستش باید بگم که پوکیدم.دیگه چیزی از من نمونده. نه آپدیت نمیکنم چون دیگه توانی ندارم.بزار همه بدونن شاه عباس خستست.تخسیر کار من بودم.آره چون ساده بودم و تو دهن بین.هنوزم بیاد روزهای بارونی تو ۱۴۱ میام تا شاید باز موهای باز تو ببینم.این میگم تا همه بدونن جا گذاشتی منو.یادته گفتی کم میارم؟دیدی هنوزم محکم قوی و پرتوان دارم با یادت زندگی میکنم.دیدی هنوز عاشقت موندم؟دیدی؟ببین ۲۵...کم آوردیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. ببخشین بچه ها اینجا جای حرفای خصوصی نیست. ولی عبور هرگونه لوله آب و گاز از تو قبر من آزاده.ورود به قبرم بدون کارت ملی هم آزاده. اینم تقدیم به کسی که عشقو در من کشت. یادته تو اون روزای کودکی؟...............نامه بهم میدادیم یواشکی یادته گریه میکردیم روی آب؟...............با یه دنیا عشق پولکی تو میگفتی مثله شعر و غزلی.............من میگفتم مثله باغه میخکی حالا اما دیگه ما بزرگ شدیم............میدونم گریه میکردیم الکی تو میگی خشکیده باغه غزلت...............ولی باز ولی باز هنوز هنوز یه باغه میخکی. باید بگم فداتون بشم این شعرا این وبلاگ واسه نظر نیست واسه دلمه که گاهی خالیش میکنم و هر از گاهی نظر شماهارو میخونم شاد میشم.هیچ انتظاری ندارم کسی بهم نظر بده.همین که سبک میشم و به یکی یاداوری میکنم چه آتیشی بهم زده واسم کفایت میکنه. عزیزمین.بازم بابته نظرتون ممنونم. يک ملاقات عجيب در شبي تار و غريب غنچه و شاخه و برگ زير رگبار تگرگ من و تو ساکت و منگ کنج يک کوچه تنگ زير يک چتر سياه من و تو با دو نگاه من نگاهم همه مهر همه جادو،همه سحر تو نگاهت همه سرد صحبت از فاصله کرد صورتت مات و خموش در دلت جوش و خروش بين ما گفت و شنود از دل و هرچه که بود بک تبسم،دو سه اخم شد نمک پاش به زخم چو به من طعنه زدي به حقارت،به بدي که فلاني به خدا در دلت نيست وفا عشق و دلباختگي نقشه اي ساختگي شعر تو،شور نداشت عشق، منظور نداشت قصه ات،جور نبود از ريا،دور نبود دور شو، از بر من بگذر،از سر من از سراب دل من از حباب دل من بشو،يک لحظه جدا از هواي دل ما آن شب تار و نمور همچنان نرم و صبور گوش دادم سخنت شکوه هائي ز منت گفته هايت همه قهر تند و تلخ و همه زهر مي شکستم چو تبر از پس و پيش و زبر مانده بودم چه کنم شکوه ات با که کنم آن شب اما لب من تشنه بود از تب من جسم تبدار و کبود ناخوش از عشق تو بود حرف موزون دلم گشت،سرمشق قلم مي نوشت از دل تو کوچه و منزل تو شعر من با تو شکفت از غم عشق تو گفت دو سه تا بيت قشنگ به تأمل به درنگ باز آمد به لبم تا بگويد ز تبم شرح دلدادگي ام قصه سادگي ام آمد اما به چه شوق به چه شور و سر ذوق آمد و شد به هدر از دو گوش تو،به در ابر دل،باز نشد سوز دل،ساز نشد آن شب اما همه جا شاهد قصه ما حرف سر بسته تو چهره خسته تو شاهد قصه من قصه غصه من همچنان باد و تگرگ داشت پيغام ز مرگ مرگ يک عشق قشنگ در دل يک دلتنگ هر دو دلخسته بديم هر دو سر گشته شديم.........
درخواست همیاری/درخواست همیاری/ چراغ عمر این کودک معصوم دزفولی رو به خاموشی است...
متن کامل خبر را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید...
:ادامه مطلب:
تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم،
یکی از آن گریه های شیرین کودکی ام را پس بده...
یکی "درد"
دیگری "دل"
....غیر از این باشد می خندد به تو!!

که با مـــن مانـده انـــد ! آرام و بی ادعا ...

شکسته باد هرکه دلش اینچنین میخواست

:ادامه مطلب:
![]()
![]()
![]()
برچسبها: ساده لوح
خراب انگیز من با وعده ای شادم کند یانه
خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی یابم
لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یانه
من از یاد عزیزا ن یکنفس غافل نییم اما
نمیدانم که بعدازمن کسی یادم کند یانه
که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یانه
رهی از گفته ام خون میچکد اما نمیدانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یانه
منمن منمن
منمن منمن
منمنمن منمنمنمنمنمنمن
منمنمن منمن منمن
منمنمن منمن منمن
منمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنم
منمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنم
منمن
منمن
منمنمن
منمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمن
منمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمن
و کماکان نشسته در تنهایی و تاریکی
با قلمی که بودن و از تو نوشتن را فراموش کرده
همچون صاحبش که خدا را و عاشقی را دیگر در پستوی ذهن ندارد ... و چه دردی است فراموشی
دستانم را ستون کنم بر زانوهای بی رمق
بایستم
بسم رب العشق
حتی اگر خدایی باشد و عشقی نباشد...

شب رفت و ستاره رفت و من ماندم و آ
بی آنکه چشمانم خیس شده باشد !!! جالب نیست ؟!...
نه چطور میتواند جالب باشد ؟! وقتی حتی بغض هم نکرده ام و هیچ تورم محسوسی هم گلوی مرا نمیفشارد ...
سینه ام نمیسوزد ... قلبم تیر نمیکشد ...
گفتم که خودم را گم کرده ام ... این من نیستم که در این اتاف مجلل و رویایی روی صندلی مشرف به پنجره نشسته ام و دستهایم را روی شقیقه هایم می فشارم و از دریچه ی غبار آلود زندگی به آن سو سرک میکشم و چیزی نمیبینم .
به یقین من نیستم ... من جای دیگری هستم ... خوب نمیدانم کجا ...

برچسبها: پایان
برچسبها: دل
| Design By : Pars Skin |


